ஜღتـپـش قـلـبـهـاღஜ
درسـاحـل قـلـبـهــا فـقـط رد پـاى دوسـت مـیـمـانـد وگـرنـه مـوج روزگـار هـر رد پـایــى راگـم میكند
کوچه ها را بلد شدم... خيابان ها را، مغازه ها را، رنگ هاي چراغ راهنمايي را، جدول ضرب را، و ديگر در راه هيچ مدرسه ايي گم نمي شوم، اما... هنوز گاهي ميان آدم ها گم مي شوم... سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم
خدایا کفر نمی گویم پریشانم، چه می خواهی تو از جانم، مرا بی آن که خود خواهم اسیر
زندگی کردی، خداوندا تو مسئولی، خداوندا تو
می دانی که انسان
بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است با تو باشم من نفس خواهم کشید بی تو دست از جان و دل خواهم کشید باتو من نقش هزاران منظره بی تو شب های سیه خواهم کشید با تو من باغی پر از سوسن ویاس بی تو صحرای پراز خارو علف خواهم کشید امشب تمام گذشته ام را ورق زدم پر از لحظه های سیاه لحظه های داغ و پر از التهاب بی قراری دلتنگی افسردگی خاموشی سکوت اشک نفرین با بودن وقتی با درد همراه است
بعضی وقت ها یکی طوری می سوزونتت
که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه
که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن
زمانه ایست که خیلی خیلی چیزها آنطوری
که بود یا باید باشد نیست زنده یاد خسرو شکیبائی
ای نگاهت، تپش انداز دل بی تابم، تو نجیبانه ترین عاشقی عمر منی، که خدا ، باهمه ی عاشقی اش خلقت کرد!... تمام می شود تمام ناگفته های من فقط چند نقطه چین باقی می ماند تا حرف های سادگی هایم را دوباره تکرار کنی
برایت یک بغل مریم كه مست از وی شوی هر دم، برایت قدرت آرش که دشمن را زنی آتش، برایت سفره ای ساده حلال و پاک و آماده، برایت یك بغل احساس دو بیتی های عطر یاس، برایت هر چه خوبی هست صمیمانه دعا كردم
لبی شبيه لبت تشنه سخن دارم چه اتفاق غريبی که با تو من دارم منو تو هر دو به زخم سکوت محکوميم غم تو کهنه ولی من غمی دگر دارم دلم گرفته از اينجا کسی به فکرم نيست دلم خوش است که به شهر شما وطن دارم ز بس که فاصله افتاده بين ما و شما هميشه فکر بريدن ز اين وطن دارم برایت آرزو می کنم دستانت در دستان کسی قرار گیرد که گرمای دستانش آرامش بخش روحت باشد آرزو می کنم قلبت برای کسی بتپد که لیاقت تمام خوبی های تو را داشته باشد و برای خودت نیز دعا می کنم تا خودت باشی نه آنچه دیگران می خواهند در حضور خارها هم میشود یک یاس بود در هیاهوی مترسکها پراز احساس بود میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یک متروکه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه را داس بود کاش میشد حرفی از کاش میشد هم نبود هر چه بود احساس بود و عشق و یاس بود


![]()
برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،
برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد،
سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد




تا کم بودنت حس بشه
نه اینکه نباشی
و نبودنت
واسه بقیه عادت بشه...
![]()

| قالب وبلاگ : پارس اسكين |





